تبليغاتX
افروغ،فروغ آتشین دلهاست

سلام.

خداحافظ.

من خانه تکانی میکنم! چون می توانم. جوان ایرانی تواناست. خلاق است و مبتکر. جوان ایرانی خودش یک پا ما می توانیم است.

چرا شما سریع سیاسی برداشت می کنید؟ کی گفته اصلا منظور من حاج محمود است؟ من چون خیلی بچه خلاق و توانایی هستم از این خانه به خانه ای می روم که مدتی قبل خریدمش. به یک خانه فقر.

گرچه هرگز اون چیزی که از این وبلاگ انتظار داشتم به خاطر اهمال خودم به دست نیومد. در هر حال ما رو حلال کنید.

آدرس وبلاگ جدید رو هم به کسی نمیدم که خودش ی روزی کشف بشه!

یاحق...../

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 7:38  توسط جابر  | 


استفاده سیاسی از هرچیزی شاخ و دم که نداره، معمولا همه سعی می کنند از همه چیز استفاده سیاسی و البته ابزاری بکنند حتی از شهری که تو محاصره برف باشه!. البته اگه آقا مجتبی دیگه نمیگه از شهر خود راضی این ماجرا رو براتون نقل می کنم:-پایینی رسمی و نوشتاریه-

 

صبح یکشنبه از خواب که بیدار شدم,بعد ار نماز کمکی در کتاب و جزوه ام غرق شدم تا آخرین نکات را برای امتحان به ذهنم بسپارم. خیلی سخت نبود. ولی خب مثل همه دلهره امتحان رو داشتم. ساعت نه صبح که باید لباس می پوشیدم برای رفتن سر جلسه طبق معمول هر یکشنبه ورق هایم- که خودم هم نمی دانم چرا حملشان می کنم- را جمع کردم توی کیف تا بعد از امتحان بروم تهران دفتر نشریه- چون حوالی قزوین مسکن دارم- اخبار که سر و صدایش بلند شد گفت اتوبان تهران را دیشب بسته اند. جاده بوئین زهرا, اتوبان زنجان و هم مسیر قزوین رشت. همه بسته شده اند. و این یعنی قزوین در محاصره برف. نگاهی از پنجره خانه به حیاط که انداختم حسابی قضیه برایم جا افتاد. مسیر عبور ساده خودمان از در منزل به حیاط و هم از آنجا به کوچه مسدود بود. سعی کردم بروم سر امتحان و لی حتی از شدت بارش بزرگراه اقبالیه هم که به دوراهی همدان در قزوین منتهی می شود بسته شده بود. ذوق پریدن امتحان چنان شعفی را برایم به ارمغان آورد که یک بار دیگه احساس دوران دبیرستان و مدرسه و مواقعی که تعطیل می شدیم بهم دست داد.

گذشته از همه داستانها همانروز صبح چند هزار نفر از مسافران سر راه با تلاش استانداری قزوین و نیروهای امدادی و بویژه گروه امدادی سپاه پاسداران که جان هزاران تن را نجات دادند, در مساجد و اماکن عمومی شهر اسکان داده شدند. قزوین تا غروب آن روز به همت و مجاهدت پاسداران انقلاب میهمان ده هزار نفر از مسافران سر راه مانده گردید. مسافرانی که همه دست دعا به جان امدادگران بلند می کردند.

وقتی تلویزیون مصاحبه با مسافران را پخش کرد همه از استانداری و نیز نیروهای امدادی سپاه تمام تشکر را داشتند.

استاندار همان شب راه افتاد و اکثر مساجد و اماکن مهمی که مسافران بیشتری را در خود جای داده بودند مورد بازدید قرار داد. و تا موقعی که میسر بود سعی کرد تا نیازهای آنها را مورد توجه قرار داده و برآورد.

اوضاع ولی بدتر می شد. جاده هایی مثل کوهین و رشت عملا غیر قابل بازرسی  و امداد بودند. نفر بر های سپاه آنقدر خود را به آب و آتش زدند که ساعتی بعد فرمانده بسیج استان قزوین اعلام کرد جان تعدادی از نیروهای امدادی سپاه به خطر افتاده است..............ولی هر حال با تمام تلاش استانداری, سپاه و نیروهای امدادی هلال احمر و... اوضاع به نحو احسن پیش رفت. با وجود نجات جان بیش از ده هزار مسافر در راه مانده از کولاک و برف و اسکان آنها در شهر و نیز گشایش اهم محمور های مواصلاتی ولی تعدادی نیز در جاده ها یخ زده و تلف شدند...

صبح روز سه شنبه که نمایندگان مجلس بر خلاف دیگر ارگانهای دولتی حاضر شدند که به کار ملت بپردازند, نماینده جوان شهر قزوین, محمد علیخانی به نطق پیش از دستور پرداخت و از مدیریت ارشد استان و نیز نیروهای امداد بشدت انتقاد کرده و کار آنها را سست و همراه با اهمال و تقصیر دانست و از مرگ تعدادی مسافر در جاده های استان گلایه نمود. او از هیچ سخنی فرو گذار نکرد تا بتواند مدیریت ارشد استان و نیز نیروهای امدادی را- که بارها و بارها حتی جانشان نیز در امداد رسانی به خطر افتاده بود-  زیر سوال برده و به اهداف سیاسی خود دست یابد. دقایقی بعد ار صحبت او حداد عادل از نماینده قزوین خواست که در این مورد سیاه نمایی نکند و از تلاش مجاهدان سپاه و استانداری و دیگر ارگانها تشکر کرد.

اینکه دوستان اصلاحطلب در آستانه انتخابات این جهاد و رزم را سست و پر اشکال قمداد می کنند, بعد از سه سال صدایشان از تریبون مجلس بلند می شود تا از مردم دفاع نموده و از ظلم و تقصیر استانداری که با مشی سیاسی آنها یکسان نیست فریاد بزنند!, و حتی اگر به آنها نمی خندیدند پا افتخار بارش برف و بسته شدن جاده را هم به گردن رئیس جمهور و استاندار و امدادگران می انداختند! عجیب و غریب نیست؟

البته بنده از اینکه نماینده اصلاحطلب شهرم در این سرما و راهبندان در مجلس حاضر شده و بنده شنیدم که ایشان بالاخره از تریبون مجلس استفاده کردند خوشحالم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:26  توسط جابر  | 


شهر زیاد بزرگی نیست. از جنوب شهر تا شمالی ترین نقطه شهری اش را-اگر ترفیک روان باشد- با ماشین می شود در نیم ساعت در نوردید.

گفتم که، شهر چندان بزرگی نیست.با پانصد هزار جمعیت ساکن شهری و البته تاریخی به درازای پنج هزار سال. روایت در مورد تاسیس و نامش هم بسیار است. شاید اگر قرار باشد چند تا از حاشیه های تاریخی این شهر را برایتان بازگو کنم، بخاطر جریان سازی های تاریخی آن حسابی جا بخورید. از شخصیت های بنام آن هم که فکر می کنم مستحضرید.....از قدیم الایام که روایت می کنند پا به پای تمام شهر های قدیمی ایران وجود داشته. آباد بوده. روزگاری هم تختگاهی ایران زمین بوده. از محله راه ری آن گرفته تا دروازه درب کوشک دارای چند هزار اثر تاریخی بنایی است....کسی چه می داند؟ سرهنگ گلریز در کتاب مشهور خود در مورد این شهر نوشته که شاه عباس معماران قدر این شهر را برای تاسیسات به اصفهان فرستاده.... . 

حالا هم البته شهر خوبی است. محصور در باغات پسته. بافت شهری مناسب و آباد و البته در بسیاری محله ها قدیمی و تو دل برو. زیارتی هم هست. حداقل بیست و خرده ای امامزاده داخل شهر مقبره دارند و البته چهار پیامبر الهی. 

چند سالی است شده است شهر نمونه توسعه پایدار سازمان توسعه و اسکان بشر سازمان ملل متحد.

قزوین را می گویم. معرف حضورتان که هست؟ به باب الجنه و شهر در های بهشت می شناسندش....

قرار است اتفاقی بیافتد، اتفاقی که خیلی مهم است. خبرهایی که........ بزودی توضیح می دهم خدمتتان  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 12:48  توسط جابر  | 


سخنی در بازتاب انتخاب دوریس لسینگ بعنوان برنده جایزه نوبل ادبیات، در رسانه ها و مطبوعات ایرانی

((به این ترتیب شاید بتوان با اندکی تسامح ، عنوان نخستین برنده ایرانی جایزه نوبل ادبیات را نیز به انبوه عناوین و افتخاراتی افزود که که دوریس لسینگ یدک می کشد)). تعجب نکنید، پرداختن اینگونه مطالب عجیب و غریب در نشریات حتی معتبر ایرانی-  امری معمول و گاه تکراری شده است. مطلب بالا در واقع نمونه ای از این تیپ خروار اخبارها ، گزارش ها و تحلیل ها در مورد برنده جایزه نوبل ادبیات است.

پس از انتخاب یک زن فمنیست انگلیسی به نام دوریس لسینگ بعنوان برنده جایزه نوبل ادبیات ، نشریات بسیار زیادی در ایران ، شتابزده و دست پاچه سعی کردند سوژهای تاثیر گذار، تبلیغی و البته ناسیونالیستی بسازند!

موضوع تولد خانم لسینگ در 1919 در ایران و همزمان با گسترش استعمار و اشغال این کشور توسط انگلستان، دستمایه تمجید و ترسیم هویت برای طیف زیادی از نشریات ایرانی گردید . تاریخی که حتی فکر به آن چیزی جز تلخکامی ملتی رنج کشیده را تداعی نمی کند که حتی مردم آن آنقدر لایق به حساب نمی آمدند که مدیریت شعب بانک های شاهنشاهی را بر عهده گیرند و این امر را نیز  به اتباع کشور اشغالگر- انگلستان واگذار می کردند. موضوع تولد این خانم از یک پدر انگلیسی در ایران(که رئیس یکی از شعب بانکهای شاهنشاهی در آن موقع بوده) و درست در زمانی که ملت مظلوم در شرایط نابرابر و دردناک بعد از جنگ جهانی اول دچار اشغال و قحطی شده بودند، گویا برای مطبوعاتی های ایران که انگاری شدیدا دچار بحران هویت و ملیت شده اند-  سوژه مناسبی را محیا کردتا داعیه ایرانی بودن وی را مطرح نموده و به این ترتیب بتوانند با تحریک عواطف ملی مردم ایران ، آنها را نسبت به موضوع جایزه های نوبل حساس نمایند. حتی برخی نشریات این موضوع را مستقیم و بدون استعاره و مجاز مطرح کردند که...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:17  توسط جابر  | 


سلام.

قرار نیست دیگر برای هرکی که وارد این وبلاگ میشود دو کلمه حرف های همیشگی ام را بزنم. قرار نیست دیگر از اینجا و آنجا و روایت کنم و یا فقط روی بحث ارتباط با دوستان انجمنی و دانشگاهی و ...ام کار کنم . دارم با یک سری از دوستان سیاست گذاری می کنم تا به صورت منسجم بشود کاری کرد و حرفی زد...من که امیدوارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 20:42  توسط جابر  | 


·        سلام ، حالتان چطور است؟

·        علیک خوبم به حمد خدا.

·        از غیر دنیا چه خبر ؟

·        خبری است بس بزرگ ، غوغایی است بس عظیم. نگاهی که از آن انتظار می بارد . ریخته اند و پرداخته اند.... همه اند ، از جمع کاملتر  و از عیب عاری

صدایی می خواند همه را به هم . صدایی لثارات الحسین(ع) را فرا می خواند.

کسانی اند که کساء زمزمه می کنند. نگاهشان به ماست ... من شرمنده ام که محیا نیستم ... نقص از ماست، همه دارند فریاد می زنند ، من خاموشم . ما خاموشیم ...

·        این همه گفتی که چرا مهدی (عج) نمی آید؟

·        ...

پرواز کرد، از روی شانه ام پرید و رفت، منادی عاشقانه ها را می گویم (که پر هایش را در کربلا خونین کرده بود) .پرید و رفت و من خاموش ماندم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:1  توسط جابر  | 


آسمان هجرت کرد، به همان کاسه ی آب. خالی نبود...هرچه بود...ماه را در خود داشت . آسمان هجرت کرد ، کودکی با بغض خندید.

ماه در کاسه ی آب شبانگاهش بود، می توانست این بار ، ماه را در کاسه ی آب با هاونگ بکوبد. نه، مهربانتر از این بود. می توانست ماه را، با دو دست اش هدیه کند...می توانست آنگاه جای هر رخنه ی دردی ، قطره ماهی بچکاند بر دهر.

کودکی کودکانه خندید...ماه را ارزانی خاکش داشت. ماه ریخت به پای گل سرخ.ماه را به طراوت خواندش....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:0  توسط جابر  | 


دیروز مثل امروز بود ،داغ و بی پروا!مثل پروانه های دیوانه ای که این حوالی سراغ هرچه گل پژمرده رامی گیرند وغمین پرمی کشند تا بروند و برسند به پیدای خویش و تازه شوند از ترنم وطنی که برخواسته اند از آن.

دیروز داغ بود داغ تر از آن که دختر کبریت فروش مجبور شود بیاید و دوباره کبریت حراج کند که کسی اینک به آتش نمی اندیشد و در این گرما بی شک برای او بهشتی است که لا اقل از گرما نخواهد مرد، اما کسی حق ندارد خیال کند که نمردن او خوشبختی است که سنگدلی دوران مرگ را خوب بختی میداند بزرگ....و امروز روز دختر کبریت فروش نیست چون نخواهد مرد که آسوده شود از درد بیچارگی.

امروز داغ بود و این همه حرف فرزانگی کودکی بود که تازه مادرش قصه ی مظلومیت را برای او باز گو کرده است.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 1:5  توسط جابر  | 


آن ستاره انجمن های ایران، بلاهایی دیده است که ندیده اند دلیران ،  آن سردبیر توانا و شهیر ، زمزمه اش بر زبان صغیر و

کبیر،  آن کارشناس جنبش دانایی، ده قند خورد با هر قلوپ چایی ، آنکه نقد او دارد ثواب، حضرت شیخ مرتضی کامل نواب (دامه چیزاته)!

نقل است که شیخ به سالی اندر زمانهای دراز ، چون تلمیذ بود و جویای نام، بار و بقچه ای  بست و قصد تهران نمود ( و جمعی از مغرضان گویند که با طیاره  و خرج انجمن رحلت فرمود) تا به کنگره اتحادیه ورود یابد و عرض  اندامی نموده  فی الواقع  داوطلب گردد برای شورای مرکزی  ( که مجوسان کاندید خوانند). چون شیخ  به تهران رسید مورد تایید  شیخ امیر خوراکیان ، استاد خویش ورئیس اتحادیه واقع گردید.

تا کنگره برقرار گردید شیخ سخن راند و فی الواقع از ارتباط و علوم ارتباطات گفت و و عده هایی فرمود در باب مجمع مرکزی تا رای جمع جهت وی حاصل آید. شیخ  تا توان داشت واژهای درشت بر زبان جاری می ساخت  تا تلامیذ را بر فرهنگ لغات معین حاجت آید. چون خطابه پایان یافت ، اهالی سمنان  شیخ را بفرمودند که مشهدیون  در انجمن زیادند، شما را در شورای مرکزی حاجت نیست! شیخ را این سخن گران آمد و لاکن  مصمم تر شد تا رای دوم را در کنگره به کف آورد و تا نشئه ی شورای مرکزی سعود فرمود.... کنون که کنگره ی نهم فرا رسیده ، لاکن مشهدی جماعت در دفتر مرکزی اندک جمع است. پس شیخ را شکواییه ای در وبلاگ شخصی اش کفایت کرد تا به دوستان در خفا  رای به محمد کشمیری را اشارت فرماید.... این المشهدیون؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 20:37  توسط جابر  | 


یادمان رفته بود بپرسیم که کجای این ساختمان ایستاده ایم.پدرم یادش رفته بود که بعد از آن همه سختی و رنج و آن همه حماسه و ایثار در

 

انقلاب و جنگ ، به من بگوید که قرار است من چکار کنم. یادش رفته بود بگوید حماسه سازی من چیست.انگار همه فراموش کرده بودند.

 

فقط بعضی وقت ها آقا معلم مان سر کلاس می گفت که جبهه ما گرم بود و آتش و خون، حالا جبهه شما شروع شده ولی سرد است و هزار

 

رنگ و رسانه . که میداند که مفهوم این حرف چیست . همیشه  سعی میکردم پژوهشگر این باشم که چطور رزمنده ی این میدان هزار

 

رنگ باید بود، البته  اگر مشدی حسن بقال پیر سرکوچه مان گیر نمیداد و دائم قرولوند نمیکرد که شما جونان امروز دین گریز شده اید، تا

 

تمام ذهنم را درگیر کنم که حقیقت دین گریزی تا ریا گریزی چقدر فاصله است.

 

باز هم چرخ میزنم که کجای این انقلاب مال من است ، من کجای این ساختمان ایستاده ام . اصلا ساختنش به من ربطی دارد یا نه .کجا باید

 

پرسید.از آن آقا معلم سر کلاس که حرفش را یاد ندارد تفسیر کند وباید حتما بفرستدمان سراغ فرهنگ لغات معین یا آن آقا معلم دیگر که

 

تمانم زندگی اش را تا آبرو خرج کرده که برود داخل شورای شهر؟ شاید باید از پدرم می پرسیدم. ولی اوهم حالا آنقدر افسرده ی رفتار چپ

 

و راست است که نیاز به یک روان درمانی دارد. و آنقدر ناراحت رفقایش که جلوی چشمانش پرپر زدند تا او امروز در پارک ملت

 

دخترهای بولیز دامن پوشیده را ببیند که در انظار مردم اسکیت سوار میشوند. من از که باید بپرسم که کجای این ساختمان ایستاده ام؟... 

 

مولانامحمد اقبال لاهوری:

 

ما زخلوت کده ی عشق برون تاخته ایم                         خاک پا را صفت آینه پرداخته ایم

 

 در نگر همت ما را که به داوی فکنیم                            دوجهان را که نهان بر ده عیان باخته ایم

 

 پیش ما میگذرد سلسله ی شام و سحر                            بر لب جوی روان خیمه برافروخته ایم

 

دردل ما که برین دیر کهن شبخون ریخت                       آتشی بود که در خشک وتر انداخته ایم

 

شعله بودیم شکستیم و شرر گردیدیم                               صاحب ذوق وتمنا و نظر گردیدیم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:44  توسط جابر  |